من و تنهایی ....


نمیدونم چی بنویسم؟!!!


تو می روی
و من صدای قدم های تو را می شنوم ...

اما تو
صدای فریاد مرا
که تو را صدا می زنم
نمی شنوی !

افسوس ...
دیر است
ناله های من در باد گم می شوند
و تو
گوشهایت را به نوای کوچه می سپاری


آری
تو می روی
و من ضربان قلبم را
با صدای گامهایت تنظیم می کنم ...

سایه ات
در انتهای کوچه محو می شود
ولی صدای قدمهایت
تا وقتی هستم
در کوچه خواهد پیچید ...


/ 1 نظر / 31 بازدید
سجاد

سلام وبلاگ خيلي قشنگي دارين من شما رو لينك كردم شما هم اگه دوس داري سر بزني يادت نره بااااااااااااي